على اكبر دهخدا
1442
امثال و حكم ( فارسى )
گر بودم سيم كار گردد چون زر * ور نبود سيم لوس و لابه فزايم . سوزنى . فرخ كسى كه از تو چو زر گشت كار او * بارى مرا ز وصل تو نگشاد هيچ كار . عمعق . من برآنم كه مديح تو برانم بر خاك * تا شود خاك سيه كن فيكون زر عيار وانگهى زر بدهم كار چو زر خوب كنم * بيش چون زر نكنم در طلب زر رخسار . انورى . گوئى چو زر شود همه كارى چو زر بود * كارت ز بىزريست كه چون زر نميشود . انورى . چند بود بر زر و سيمت نظر * كار بدينار نگردد چو زر . خواجو . هر كه از نام تو بر لوح جبين كرد نشان * كار و بارش بدرستى همه چون زر شده است سلمان ساوجى . چون نقره دلت با همه كس صافى و پاك است * كار تو درست از پى آن همچو زر آمد سلمان ساوجى . آن به كه نمايم سفر اندر طلب سيم * تا كار من از سيم شود ساخته چون زر . قاآنى . گاهى نيز كار چون آب زر شدن گفتهاند . مثال : تا ز راى تو يافت پرتو نور * كار خورشيد همچو آب زر است . رفيع الدين لنبانى . از پى زر بسر چو آب از پى آن دوم كه او * با چو تو نقرهاى كند كار دلم چو آب زر . مجير بيلقانى . نظير : مثل نگار . مثل چنگ . مثل تير . مثل خط مير . مثل زردچوبه . سخت زرد . مثل زردهء تخم مرغ . سيب زمينى پخته زعفرانىرنگ . مثل زر نثار پى سپر شدن . نكنم زر طلب كه طالب زر * همچو زر نثار پى سپر است . خاقانى . مثل زره . پرگره . نه زمستانى نه تابستانى . چو حلقهاء زره پرگره دو زلف دو تاه . فرخى چون زره دان اين تن پر حيف را * نه شتا را شايد و نه صيف را . مولوى . نظير : مثل جامهء چرمين . مثل زرير . اطلس روى تو عكس بر فلك انداخت * چهرهء خورشيد چون زر پر برآورد . عطار . موى همچون پنبهروئى چون زرير * آمده با دو يتيم و دو اسير . عطار . همواره سبز باد سر او و سرخروى * روى مخالفان بدانديش چون زرير . فرخى . نظير : مثل زعفران . مثل زر . مثل زردچوبه . مثل زعفران . از زخمهاى پنجه و از بادهاى سرد * بر چون بنفشه دارد و چهره چو زعفران . وطواط . در فراق آن نگار گلرخ شمشاد قد * لالهء رخسار من چون زعفران گرد دهمى . وطواط . رجوع به : فقرهء قبل شود .